Angel
Posted by rare on December 10th, 2008

نظم تو نقش بر این کاغذ ریخت | نثر تو گنج بر این عالم ویخت
این خدا بود که بر تو همه زیبایی ریخت | عالم از دیدن تو سخت به حیران گریخت
شب وقتی که تو را دید پرید | جانی بگرفت و بر سپیدی نهید
این سایۀ بی سایۀ شب روز بشد از دیدار | وای بر تو و این چشم خروشت ای نار
برخیز و ببین چه کردی با دنیا | اینجا همه حیران تو اند بی پروا !
یک قلم برداشت خدا و صورت زیبایت کشید | زین پس این خورشید و ماه حسرتت باید کشید
امشب تو همینجایی ای ماه دل افروزم | ای وادی دل نازم ای عاشقو هم رازم
تو چشم نداری که او قله ای از نور است | تو دل که نداری وای این وادی تنور است
وز سوی خدا گویم ای عالم این هستی | ممنون از این کارت ممنون ز تردستی
در آخر این شعرم اسمت به زبان افتاد | گفتم که ای زیبا ، جانت به دلم افتاد
میشه که مرا همچون برده به خود آویزی | ما منتظر جوییم ای خوشگلِ ِ زیبا رو ؟؟
Posted in My song | Comments (0) » |

















